سلام
مدتی به خاطر یک سری مشغله های فکری و ... حضور نداشتم که آپ کنم ولی امروز دوباره برگشتم که بنویسم برای آنها که دوست دارند حرف های دل یک مرد مرده را بشنوند .
این روزا آدما عوض شدن مثل قدیم نیستند . واقعاْ نمیشه به کسی اعتماد کرد ولی این مهم نیست اصلاْ مهم نیست باید بدونی کی هستی و جایگاهت در این دنیای کثیف کجاست .
ما فعلاْ حقیقت را در دست داریم مقصدی که شاید خیلی ها دنبالش نباشند ولی این کاره هاش بهتر درک می کنند . فعلاْ موقع آزمایش و امتحان مسیرهای متعددی که کشف کرده ایم هستیم . مسیرهایی که هر یک به مقصدی می رسد در حالی که شاید هیچ مسیری به مقصد ختم نشه .
عزیز ! به دنبال نتیجه ای که وجود نداره نباش !!!
این هم دست نوشته جدید :
پناه بر قلم ،
پناه بر کاغذ ،
وقتی تو نیستی ؛
سلام پرندۀ زیبای من !
نمی دانم الآن کجایی و چه می کنی ، اما حس می کنم غمگینی ودور ...
مثل من ، که مدتی است کسی نمی داند کجایم و چه می کنم ...
چیزی که خیلی ها می خواهند بدانند ، شاید تو هم بخواهی بدانی ، شاید ، ...
نمی دانم ؛ آه که چقدر زیادند چیزهایی که من نمی دانم ...
اما ای عزیز !
من کجا را دارم که بروم ، چه دارم که بکنم که همه می خواهند بدانند ؟
شاید تو هم بخواهی بدانی ، نمی دانم ... آه که چقدر زیادند چیزهایی که من نمی دانم...
من جایی برای رفتن و ماندن ندارم ، اما کاری دارم که بکنم و آن کار ،
غوطه ور شدن در روح توست ودست و پا زدن در زنجیر عشقی که دور تنم تنیده ای
و من نمی دانم که آیا این زنجیر را پاره خواهی کرد یک روز ، یا یک شب ، نمی دانم ، خدا نکند ...
آه که چقدر زیادند چیزهایی که من نمی دانم ...
پرندۀ چهار حرفی من ! ای تندیس دست پرور من ، ... ، ... زبانم لال،
ای تندیس دست پرور خود خدا !
تو هم روزی خواهی شکست و عریان خواهد شد حقیقتی که در تو هیچگاه پنهان نمانده بود ،
حقیقتی که من نمی دانم حقیقتی است تلخ یا شیرین ...
نه ! ... دروغ می گویم ؛ می دانم حقیقتی است شیرین ؛ آری وگرنه اینگونه مرا نابود نمی کرد ،
و تو تنها تندیسی خواهی بود که وقتی در هم شکسته گردی ،
آن وقت تازه دسته دسته برای دیدنت خواهند آمد ، به موزه ای که تنها روح های سفید و بزرگ اجازۀ ورود به آن را دارند و من، افتخار دربانی آن موزه را خواهم داشت،
و چقدر سخت است دربانی ِ موزه ای که تندیس های آن قابل قیمت گذاری نیستند،
مخصوصاً که آن تندیس ها ، معنای وجود آن دربان نگون بخت را بدهند ،
که اگر کسی یکی از آنها را بدزدد ، تمام روح های سفید و بزرگ، مخصوصاً آن روح خیلی بزرگ ،
آن خدای ارواح بزرگ ؛ آره ...
چرا نمی فهمی ؟! یعنی همان خدایی که من و تو می پرستیمش ، آن دربان را بازخواست می کند و بس .
و من دربان ، بهترین ، جذاب ترین و زیباترین تندیس این موزه را باید از دزدها بدزدم و به موزه بیاوم ،
می بینی عزیز ... ؟
خیلی سخت است ، هم دزد باشی و هم دربان موزه ...
بله نازنین ! از من نپرس که کجا بوده ام ، اما بپرس که چکار می کرده ام ،
البته اکر برای یک تندیس بزرگ ، مهم باشد که دربان موزه اش چرا نیمه شب فرار کرده و نیامده ،
نمی دانم،... نمی دانم . بله مهربان ! بپرس ، بپرس ، بپرس ...
این دربان موزه رفته که بیاید ، پیدا کند ، تا جستجو کند ، تا ... من هم نمی دانم ، یعنی خودم هم نمی دانم ...
آه که چقدر... ولش کن... مهم نیست که من چه چیزهایی را نمی دانم ؛ اما این را می دانم :
" تندیس تو نیز روزی شکسته خواهد شد و آن وقت تو هم به آن روح های سفید و بزرگ می پیوندی " و من ، من دربان ، از اینکه تو را از دزدها دزدیده ام ، هیچوقت سرم را پایین نمی گیرم و این یعنی :
تنها دزدی ِ درست و زیبای زمین ؛
آری پرندۀ قشنگ من ! بپرس ، اگرچه می دانی ، اما باز هم می گویم :
" تو سوگل تندیس های موزۀ دل من و زمین هستی " ، بشکن ...!