تبليغاتX
قصر

 

 


Archive
 

اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

 

 

Category Archive

 

دست نوشته ها

 

Links
 


عبور

خوره

زیبایی ام را پشت در می گذارم

خشخاش

کلبۀ ویوارا

عمو زنجیرباف

احساس باران خورده

سارا شعر

برگهای سپید دفتر من

عمولی

و خدایی که در این نزدیکیست

حُسنی 68

به نام او

( سلام ( کیانا

پرنیان هفت رنگ

سکوت تنهایی

ساحل یخی

تنهاترین من سلام

یادداشت های یک دختر ترشیده

راز پرواز

بامداد

باران عشق

کوچۀ مهتاب

اشک

ستاره سرد عشق

فرشتۀ حهنّمی

شیطونک کلاس

... در امتداد لحظه ها ...

تنهاترین تنها

عالیجناب عشق

دلتنگی های من

بعد تو

آنامیس

دلتنگي هاي شبونه

یک دی نوشت

 


 
   بازی

 

 
 

روزی از همین روزها

بازی شروع شد

                   می شود

                             خواهد شد

اجباری در کار نیست وقتی که رگ های بدنت تورا می خوانند

ابتدا ساکت ، آرام ، لذت بخش و چقدر شیرین

واژه ها نامفهوم

گریه ها نامعلوم

درها همه باز

گره ای در میان نیست

و نه گاهی مشتق ، انتگرال و زبان شیرین فارسی

کرم ها اما

در مغزت روز به روز تکثیر می شوند

هر چه بخواهی حاضر است

چه دروغ بزرگی !

تنها یک سایه و نه چیز دگر

و این غارنشینان اند که کرم ها را تغذیه می کنند

در نهایت اما ، دعوت نامه ای از قصری سنگی

چه بازی جالبی !

ولی افسوس

خیره بمان و حیرت کن

که راهی نیست

                         بازی تمام !

 


 

+ | نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ساعت 9:58 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   سایۀ خیال

 

 
  هرگز سایه ام را ندیده ام ،

سایه ای روشن ، سایه ای تاریک یا سایه ای تنها ؛ نمی دانم.

هرچند تمنایی دروغین نوازشم می دهد

و گزیدن را به آغوش می پذیرد

همه چیز  شروع می شود و انتهایی که بی موقع می فریبد !

دویدن را تمرین کن...

که این قدم ها سالهاست که خفته اند !

و نفس هایی که می سوزند شاید که بی شروع به انتها برسد و

سایه ها از گام ها دوری کنند ...

آری این سایه های شوم ، دل فریبند و تو نمی دانی آنچه در کمین است از کدامین آسمان می بارد بر دلت !

دلی که بی پروا به آسمان تکیه زده

نمی دانم کدامین برگ را که می رقصد ، که سقوط می کند ، که رها می شود ، به تماشا بنشینم !

دل من می خندد ، لب من می سوزد ، دست من می خشکد ، گام ها می جویند ، سر من می پوسد ، جگرم می بوسد رگ بی خون مرا !

قطره ای می چکد روی این زمین تشنه ، عطشان...

همه فاصله ها برعکس پریشان

چه باید کرد ؟! فاصله می گیرد سایه ام باز ، از من فرار می کند !

 


 

+ | نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387 ساعت 4:12 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   تو

 

 
 

پناه بر قلم ،

             پناه بر کاغذ ،

                             وقتی تو نیستی ؛

تقدیم به تو ،

" تو " ، این واژۀ دو حرفی است ، آنچه پس از سال ها و گذر از فراز و نشیب ، گشت و گذار به آن رسیده ام ،

تو ؛ آیا به راستی تمام وجود من همین دو حرف است ؟!

آیا حقیقت دارد که همۀ روح من ، امیدهای من ، واژۀ معلق در سینۀ من ،

                                    از دو حرف تجاوز نمی کند ؟ ...

نکند دروغ می گویند ؟

یعنی من این قدر کم هستم ؟ ... تنها دو حرف ؟!

آری ، ای سه نقطۀ زندگی ام !

در آینه که خوب نگریستم ، دیدم چقدر حقیرم که به " تو " این کلمۀ دوحرفی کوچک هم نرسیده ام،

آری ای خطوط تیرۀ معلق ذهنم !

به خویشتن نگریستم ، همۀ وجودم را " تو " یافتم ، دردناک گریستم ...

تو را نخواهم بخشید ، ...

                               نه برای تمام صفات پاک و زیبایی که داری...

تو را برای اینکه ...

                                 تو را برای اینکه فقط " هستی " نمی بخشم ... !

 


 

+ | نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387 ساعت 3:32 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   تندیس

 

 
  سلام

مدتی به خاطر یک سری مشغله های فکری و ... حضور نداشتم که آپ کنم ولی امروز دوباره برگشتم که بنویسم برای آنها که دوست دارند حرف های دل یک مرد مرده را بشنوند .

 این روزا آدما عوض شدن مثل قدیم نیستند . واقعاْ نمیشه به کسی اعتماد کرد ولی این مهم نیست اصلاْ مهم نیست باید بدونی کی هستی و جایگاهت در این دنیای کثیف کجاست .

ما فعلاْ حقیقت را در دست داریم مقصدی که شاید خیلی ها دنبالش نباشند ولی این کاره هاش بهتر درک می کنند . فعلاْ موقع آزمایش و امتحان مسیرهای متعددی که کشف کرده ایم هستیم . مسیرهایی که هر یک به مقصدی می رسد در حالی که شاید هیچ مسیری به مقصد ختم نشه .

عزیز ! به دنبال نتیجه ای که وجود نداره نباش !!!

این هم دست نوشته جدید :

پناه بر قلم ،

             پناه بر کاغذ ،

                            وقتی تو نیستی ؛

سلام پرندۀ زیبای من !

نمی دانم الآن کجایی و چه می کنی ، اما حس می کنم غمگینی ودور ...

مثل من ، که مدتی است کسی نمی داند کجایم و چه می کنم ...

چیزی که خیلی ها می خواهند بدانند ، شاید تو هم بخواهی بدانی ، شاید ، ...

نمی دانم ؛ آه که چقدر زیادند چیزهایی که من نمی دانم ...

اما ای عزیز !

من کجا را دارم که بروم ، چه دارم که بکنم که همه می خواهند بدانند ؟

شاید تو هم بخواهی بدانی ، نمی دانم ... آه که چقدر زیادند چیزهایی که من نمی دانم...

من جایی برای رفتن و ماندن ندارم ، اما کاری دارم که بکنم و آن کار ،

                         غوطه ور شدن در روح توست ودست و پا زدن در زنجیر عشقی که دور تنم تنیده ای

و من نمی دانم که آیا این زنجیر را پاره خواهی کرد یک روز ، یا یک شب ، نمی دانم ، خدا نکند ...

آه که چقدر زیادند چیزهایی که من نمی دانم ...

پرندۀ چهار حرفی من ! ای تندیس دست پرور من ، ... ، ... زبانم لال،

ای تندیس دست پرور خود خدا !

تو هم روزی خواهی شکست و عریان خواهد شد حقیقتی که در تو هیچگاه پنهان نمانده بود ،

حقیقتی که من نمی دانم حقیقتی است تلخ یا شیرین ...

نه ! ... دروغ می گویم ؛ می دانم حقیقتی است شیرین ؛ آری وگرنه اینگونه مرا نابود نمی کرد ،

و تو تنها تندیسی خواهی بود که وقتی در هم شکسته گردی ،

آن وقت تازه دسته دسته برای دیدنت خواهند آمد ، به موزه ای که تنها روح های سفید و بزرگ اجازۀ ورود به آن را دارند و من، افتخار دربانی آن موزه را خواهم داشت،

و چقدر سخت است دربانی ِ موزه ای که تندیس های آن قابل قیمت گذاری نیستند،

مخصوصاً که آن تندیس ها ، معنای وجود آن دربان نگون بخت را بدهند ،

که اگر کسی یکی از آنها را بدزدد ، تمام روح های سفید  و بزرگ، مخصوصاً آن روح خیلی بزرگ ،

آن خدای ارواح بزرگ ؛ آره ...

چرا نمی فهمی ؟! یعنی همان خدایی که من و تو می پرستیمش ، آن دربان را بازخواست می کند و بس .

و من دربان ، بهترین ، جذاب ترین و زیباترین تندیس این موزه را باید از دزدها بدزدم و به موزه بیاوم ،

می بینی عزیز ... ؟

خیلی سخت است ، هم دزد باشی و هم دربان موزه ...

بله نازنین ! از من نپرس که کجا بوده ام ، اما بپرس که چکار می کرده ام ،

البته اکر برای یک تندیس بزرگ ، مهم باشد که دربان موزه اش چرا نیمه شب فرار کرده و نیامده ،

نمی دانم،... نمی دانم . بله مهربان ! بپرس ، بپرس ، بپرس ...

این دربان موزه رفته که بیاید ، پیدا کند ، تا جستجو کند ، تا ... من هم نمی دانم ، یعنی خودم هم نمی دانم ...

آه که چقدر... ولش کن... مهم نیست که من چه چیزهایی را نمی دانم ؛ اما این را می دانم :

" تندیس تو نیز روزی شکسته خواهد شد و آن وقت تو هم به آن روح های سفید و بزرگ می پیوندی " و من ، من دربان ، از اینکه تو را از دزدها دزدیده ام ، هیچوقت سرم را پایین نمی گیرم و این یعنی :

تنها دزدی ِ درست و زیبای زمین ؛

آری پرندۀ قشنگ من ! بپرس ، اگرچه می دانی ، اما باز هم می گویم :

" تو سوگل تندیس های موزۀ دل من و زمین هستی " ، بشکن ...!

 

 


 

+ | نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 ساعت 2:33 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   خط پایان

 

 
 

ز ناتوانی پرتو خورشید

                           به رهانیدن زین اشک های یخ زده

چه سودش،

             سخنی ، مهملی ، شکوه ای یا ضجّه ای ؟!

نوش دارویی بی نهایت رفیق

                                 چون همیشه نابهنگام و در پی ،

                                                                       حسرتی و آهی

به عمق ...

             تنهایی ِ من

                          در زمستانی سوزناک و کشنده

بی هیچ لب زدنی،

                   به عظمت لحظه ای بی پایان ،

نشستن در انتظاری ،

                        طولانی ترین ،

                                        شیرین ترین

به امیدی از آسمان آبی نگاهی خشک ،

عمر کوتاهم،

             دوان دوان

                         نگران خط پایان ... !

                                             آری ! خطی بی پایان !

 


 

+ | نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387 ساعت 11:57 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   سکوت و تنهایی

 

 
 

من سکوت را بلعیده ام !

چه اشتهای خوبی !

چه ذائقه ای !

چه ظرفیتی دارم من !

و چقدر زود کوبید در کلبۀ بی نهایت بی پایان ذهن پلاسیدۀ گم گشته ام را ، خاموشی

و دلی که گنجایشی نداشت زمانی که با چکش و میخ ، دلهره را به آن وصله کردند

همیشه آشنا ، نامأنوس ولی این دلهره و ترس ز اطراف و دیگران ، کم ترین شجاعتی

چه مؤمنانه آشتی پر هیاهوی شیرین گنجشک ها را جشن گرفتم،

می گرفتم با خود ، می گیرم با خود

خلوت و تنهایی

یاران بی غم ، یاران پر غم ،

چه سخت و سنگین ، عجب کند می گذرد ، کند ، وای کند !

انتظاری که به مشت و لگد ختم می گردد ، انتظاری که ثمره دیگری ندارد ای ساده دل !

همیشه یکی در برم بود صبح تا شب ، شب تا صبح ، که مراقبم بود ،

همیشه یکی بود ، تا بود یکی بود ، یکی بود تا بودن بود، میل بودن هستی یکی بودن با بودن بود !

آن سکوت را همواره بود کسی که همراهی می کرد چه ، خود همراه بود با ما در گذر از رودخانه وحشی،

چرا که نه ؟

مگر دهان مرا از چه ساخته اند ؟!

همه چیز و همگان و همه لحظه ها سپری گشت در یک لحظه

دیدی کسی به سفیدی دندان هایم هرگز نخندید ؟!

یکی داد می زد از بالا که : انگشت ! های انگشت !

تعداد قدم هایم که زیاد می گشت یا دهان من پر ز خون می گشت یا پاهای هم قدمم هر دو می شکست !

من به شب قسم خوردم بازدم هیچ کس حرارتی ندارد ،

به من خندیدند ! 

و من به ناله های کتاب هایم خندیدم که چهارشنبه سوری نزدیک است برادر !

چنان کامی ز تیرگی و ظلمت آسمانی که ستاره هایش را می فروخت گرفتم ،

که نشئه ام هنوز ، تنها ، صبور ، ایستاده ، آماده ،

ببین چه غفلتی کردم وقتی به درون کوچه ای دویدم ،

دل خوش دار و شاد باش زین پس انگشت سبابه ات بیکار نیست !

کدامین را ، دروغ را ، پرسه زدن ها را ، گریۀ درختان را ، کدامین را باور کنم !؟

هرچه بود مگر چه بود که با چشمانم نمی توانست مشاعره کند ؟!

یا درون مشت یا بر کف دست بر زمین می افتاد

هر که بود مگر که بود که دستانش ، دستانم را پاره پاره می کرد؟!

یا در برم یا گوش به گوش نجوایی و پچ پچی که دیدن چشمانش به چند ثانیه نمی رسید !

وای خدایا ! مست مست ام از این سکوت و تنهایی

چه ، خدا آسمان را ، زمین را ، کوهها را ،دریا را ؛ نه اقیانوس ها را ، نه تمامی دنیا را برای من آفریده است !

گوش کن ای همسایه ! تو را تنها نصیحت "سهراب" کافی ست

و روزی خواهد آمد که کوله بارم را ، چشم و گوشم را به دوش گیرم و راهی شوم ،

آنجا که نداشته باشد دست های پینه بسته ، پاهای شکسته ، تن های خسته و لب های نیمه بسته !

من سکوت را بلعیده ام !

پس دیگر مرا به ضیافتت دعوت نکن

من پیمان بسته ام با تنهایی !

دیگر توهم بیهودۀ خود را از سر بیرون کن

آن تک درخت تک و تنها وسط بیابان ما را بس

که شکایتی نمی کند اگر سایه اش نیز حتی عریان گردد ،

همان جا فریاد خواهم زد : هیس !

 


 

+ | نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 ساعت 4:57 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   سالی ماهی هفته ای روزی ساعتی دقیقه ای ثانیه ای لحظه ای خواهی شکست

 

 
  چگونه شکستم

غروری را

و بی هیچ صدایی

آینه را نیز ... !

تباهی روح یاغی ام

از سکوت مرگ بار دخمه ها

جرعه ای نوشید و

بر دل رسوب کرد

انگیزه ویرانی

کلان شهرها

تمام وجودم را می خورد

چه آسان گریستم

به هنگامه جشن عروسی شاه ماهی

و چه قهقه ای در میان سوگ واران

سوگ واران رهایی !

گفتم این من نیستم !!!

گفت : بشکن !

من نیز شکستم ...

 


 

+ | نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387 ساعت 1:58 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   وای سرما ، وای سرما

 

 
 

هوا سرد است

زمین ، غمگین و دل ها نیز

اتاق خانه مان سرد است

کلاس درس هامان نیز

بخاری ها ، ترا وقتی که اندر پیششان هستی

                                                   به گرمی ، میهمان سازند

ولی با اندکی دوری تو کوشند در گرمی دیگر ، مردمان شهر

درود گرم من بر برف

                        بر یخ های لیز کوچه های شهر

که عزم خویشتن را پیش رویم می کنند اجرا

خوشا بر این زمین خورد !

                               که با نیرنگ ، همره نیست !

و نفرین بر هزاران دست

که می کوشند ما را از زمین بر پایمان سازند

ولی دور از نگاه ما

در تلاش بر زمین کوبیدند آنان

                                مرا امروز در پیش تو و فردا ترا

                                                                     در پیش چشم من !

وای ، سرما !

وای ، سرما !

هان ! کجا رفته ست گرمایی که می پیوست خلقی را به یکدیگر ؟

 


 

+ | نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 3:22 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   سگ هار

 

 
 

جهان را گویی سگی هار گاز گرفته ست !

                             و بهشتیان وداع را درخواب فریاد می زنند ،

یکی آمد دو تا رفت ،

سود منفی ،

              سرمایه به تیراژ برگ های درختان ، به موسم خزان !

آری برادر ! شرافت زیر پای فرشته های سنگی لگد مال شد ،

آن که آمدنش را نوید می داد بهار ، به درک واصل شد ،

چه گرم !

          چه سرد !

نه خدایا ! آغوش ها هم پی به غفلت ما نبرده اند !

دیروز سر بریدند عشق را در کوچه انصاف !

و انصاف بلعیده شد در دهان یک میمون بازیگوش !

رودخانه ها همه جاری به سمت کوهها ،

و کوهها درگیر جنگ اند با هم بر سر لکه ای ابر ،

و شجاعت در جیب پسرک لبوفروش جا خوش کرده است ،

جست و جو می کرد دختر بچه ای ، ساحل دریای خشکیده را

خنده ام اوج گرفت و پیراهنم خیس گشت ،

جهان را سگی زرد ، بیمار گاز گرفته است !

 


 

+ | نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387 ساعت 11:4 PM توسط DeadMan |

 


 

 

 
   پیاده رو

 

 
 

من از این بیهوده ، من از این فرسوده

من از این تکراری ، من از این هرکاری

من از این کوچک راه ، من از این کلوخه های زیرِ پا

من از این کندی و تندی ، من از این شاهد و رندی ،

 من از این "پیاده رو" خسته شدم !

اشتیاق گام نهادنم مرا در جاده ،

بیخود و علیل و لنگان و پریشان

از دهان آب دهان آویزان ،

سرخوش و مست و خراب

صورت از دیدن یک مدرسه در کوچۀ خوش رنگ و لعاب ،

خبر و مژده و تکرار ِ عریض تر شدن ِ مسیر ِ پُر پیچ و خم ِ راه ِ غریبانه و دشوار ِ نجات،

تنها راه ِ نجات،   تنها راه ، نجات ، تنها ، راه ِ نجات !

و رها گشتن از آن زخم های ِ تنگی ِ راه ، در آن پوچ صراط ،

آمدن در بطن ِ انسانیّ ِ رویای ِ حیات ،

چه خوش و مغرورم ، سرخ گون می شود هر دم ، این سر و این رویم ،

سنگی آه کشید ! زود بردار پای را از رویم ،

عابری پُک می زد ، به نخی سیگار در پیاده رو

و چنان فوت می کرد دودش را ، بر من ِ جاده رو!

نگهم خشک شکست ،

دستم سست نشست ،

چه خیال خامی ! چه عبث ابهامی ؟!

تُنگ شیشه ای ِ بزرگی ام

پس چرا زود شکست !؟

 

 


 

+ | نوشته شده در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 9:11 AM توسط DeadMan |

 


 

 


About Me


 

 

Main Menu
 

Home Page
G-Mail
Exit

 

 

LOGO
 

 


 

Search in Blog